بدون عنوان
خوب یکم از عسلیم براتون بگم.
عسلی من
متولد:31/3/93
ساعت 9:5 دقیقه صبحه قربونش برم.
وزن اولیش هم 700/3 گرم بود.
خودشم با زایمان طبیعی بدنیا اومده.
فردای اونروز عسلی و مامانیش از بیمارستان مرخص شدن اومدن خونه و براش گوسفند قربونی کردیم.بعدش با مامان بزرگش رفت حموم کردو و بسیاااار خوشگل و خوشتیپ شد.
دوروز بعدش بردیم مطب پزشک نوزادان و به دلیل زردی ک داشت بستری شد.عمه جونیم کلی از دلتنگیش گریه کرررررررررد .از فردای اونروز من همیشه تا اخر شب میموندم با مامانیش تو بیمارستان ک به مامانیش برسم.
عسلیم بعد 5 روز یعنی اولین روز ماه رمضون 8 تیرمرخص شد و اومدن خونه آقاجون و براش مهمونی گرفتیم.
بعد افطاری وشام براش اسم گذاشتیم : رقیه خانومی .
کادوهایی ک واسه رقیه خانومی اورده بودن :
یه النگو مامان مامانش(مامان جونش)
یه گوشواره مامان باباش (این یکی مامان جونش)
یه النگو بابای رقیه خانومی
یه النگو عمه جونیش(که من باشم)
یه النگو اونیکی عمه جونیش(ابجی بزرگم)
یه دست لباسم دایی کوچیکه
110 تومنم حضار مجلس (البته بسیار کم بودن)
مبارکش باشه ایشالا ...
فردای اونروزم 9 تیر رقیه خانومی و مامانش رفتن خونه بابابزرگش و فعلا اونجان.
عمه جونی مرد از دلتنگیت عسلی.زود برگرد پیش ما عمه قربون چشای خوشگلت عزیز دل عمهههههههه.


بدون عنوان 

